گناه
آن شب هم یکی از آن شبهای سرد زمستانی بود. خلوت و سکوت شبانه بر آن بنبست نه چندان باریک حاکم بود. ضربههای تازیانه سرما بر پوست صورتش او را وامیداشت چهرهاش را درهم بکشد؛ گویی به دیدن یک دشمن دیرین میرود. چند قدمی تا در خانهاش مانده بود. زمین در زیر قدمهایش مینالید. به در ساختمان رسید. همزمان هر دو دستش را در جیبهای بغل کتش فرو برد. کلید را در جیب سمت راستی یافت. آن را درآورد و در قفل در فرو برد. دستش را چرخاند، اما قفل در برابر چرخش دستش مقاومت کرد.
- "لعنتی! بازم گیر کرده."
کلید را جلو عقب کرد، در همان حین امتحان میکرد ببیند میچرخد یا نه؛ موفق شد. کلید را چرخاند و در را به داخل هل داد. شبی دیگر در آن زندان آهن و سیمان میهمان بود. وارد شد. بدون اینکه برگردد در حالیکه از در دور میشد آن را با دستش هل داد و بست. به پای پلهها که رسید کلید برق را زد. چراغی روشن نشد. چهرهاش با ناخشنودی واضحی درهم رفت.
- "طبق معمول! چی کار میکنن با اینا؟ من که دیروز عوضشون کرده بودم!"
دستش روی نرده و یک پایش روی اولین پله بود که نگاهی به بالا انداخت. امتداد پلهها در تاریکی محو میشد. منتظر ماند تا چشمانش کمی به تاریکی عادت کنند. نتوانست زیاد صبر کند. شروع کرد به بالا رفتن. از روی تصوری که از اندازه هر پله داشت پایش را بلند میکرد و روی پله بعدی فرود میآورد. به پاگرد که میرسید کورمال کورمال با پایش اولین پله ردیف بعد پلهها را در تاریکی مییافت. باید چهار طبقه را به همین وضع بالا میرفت.
- "این همه این پلهها رو رفتم و اومدم. یه بارم نشمردمشون که چندتان؟"
در یکی از پاگردها کفشی به زیر پایش رفت. نزدیک بود بیفتد. با کمک نرده تعادلش را حفظ کرد.
- "خب بر فرض معلوم باشه چندتان، دردی از کسی دوا میکنه؟ ولی خیلی چیزا هستن که درموردشون فکر میشه، بحث میشه اما دردی از کسی دوا نمیکنه. فرق این با اونا چیه؟"
به واحدی که در ان زندگی میکرد رسید.در را باز کرد. داخل شد. برگشت، به آرامی در را بست و قفلش کرد. دسته کلیدش را همان جا روی جاکفشی انداخت. چشمانش به تاریکی عادت کرده بودند. میدید؛ نمیخواست چراغی روشن کند. به روشن کردن یک آباژور بسنده کرد. نور را تنها در همین اندازه که شبحی از اشیای داخل خانه داشته باشد میخواست. بیش از آن برایش غیر ضروری مینمود. خسته بود. فکر کرد به جای درآوردن لباسهایش بهتر است کمی بنشیند و قوایی تازه کند. به سمت یکی از مبلها رفت. خودش را روی مبل ول کرد. با نفسی عمیق سینهاش را از هوا پر کرد و همه را یکباره بیرون داد. به ساعت روی دیوار نگاه کرد.
- "دوازده عدد، سه عقربه. دو تاشون آروم و بی صدا ولی اون ثانیه شمار داره دائم تند تند تکون میخوره و صدا در میاره. یه صدای تیک یا تاک هم چاشنی هر حرکتشه. در مجموع، هر دو حرکت یه تیک تاک"
سرش را به مبل تکیه داد. چشمهایش را بست.
- "حداقل اینجا همخونی بیشتری با واقعیت داره؛ البته غیر از این تیک تاک ساعت. تو این نور، اشیا مرزشون واضح نیست، همه هم یه سایه دارن. بر خلاف اون بیرون که هر چیزی یا هر کسی مرزش مشخصه و جدا از بقیهس. در حالی که این جهان اسیر در هم تنیدگی شدیدیه. هیچ چیزی نمیتونه از بقیه جدا باشه. حتی آدم که مثلا از خودش اراده و اختیار داره، به طور غیر قابل باوری اسیر اشیا و محیط اطرافشه. اگه یکی رو از یه جا بکنی و بذاریش تو یه محیط دیگه که آرایش اشیائش فرق داره به سرعت عوض میشه، بدون اینکه خودش بفهمه. همه سعی میکنن خودشون رو صاف و ساده و صادق و زلال و شفاف نشون بدن در حالیکه درون هر کدومشون دریایی از ناگفتهها یا حتی نگفتنیها وجود داره؛ اما وسایل تو این اتاق با اینکه صاحب حقیقتی نیستن و فاقد خودآگاهین اینطور اسیر لشکری از سایههان. اون بیرون همه دارن میدوئن. به سکونی که بر اونا حاکمه واقف نیستن، یا اینکه میدونن ولی نمیخوان بپذیرن؛ از دویدنشون دارن کمک میگیرن برای باور نکردن این سکون. برعکس اونا، اینا آروم و بی صدا اینجا نشستن. میشه گفت اینا شهامتشون در پذیرش واقعیت بیشتر از اوناس. اما اینا که روح ندارن. اگه داشته باشن چی؟ شاید من بیخبر باشم. تنها چیز غیر واقعی اینجا، تیک تاک ساعته که داره گذشت زمان رو داد میزنه. اون بیرون زمان داره عین برق رد میشه بدون اینکه کسی رو خبردار کنه."
متوجه تلفن شد. کنار دستش روی عسلی کنار مبل بود. چراغ قرمز در حال چشمک زدن بود. خواست دگمه پیغام گیر را بزند. دستش در میانه راه ایستاد. باز به حرکت درآمد. دگمه حذف را فشرد. خیلی وقت بود به همه گفته بود میرود. از همه خداحافظی کرده بود. تلفن در حالت پیغامگیر بود، حتی زمانی که در خانه حضور داشت. مدتها بود با آشنایی صحبت نکرده بود. نمیخواست حتی اندکی از زمانی را که داشت از دست بدهد. زمانی را که میشد صرف جستجو کرد. کمکی از دست دیگران برنمیآمد. آنها حتی درک درستی از مساله او نداشتند. تنها آشنایی که با او حرف میزد خودش بود؛ هر از چند گاهی به این آشنا بودن هم شک میکرد. ابتدا در میان کتابها میچرخید. جستجویش را از آنها آغاز کرده بود. ساعتهای متوالی تنها میخواند و میخواند. بیفایده بود. تصمیم گرفت میدان جستجویش را عوض کند. برود بیرون و آنجا دنبالش بگردد. اینکه از کی، کجا و چگونه فهمیده بود باید بگردد برایش مبهم بود. تنها به گواهی ناآرامی غریبی که ذهنش را تسخیر کرده بود میدانست چیزی در جایی که باید باشد قرار ندارد. یک باور، یک جمله و یا حتی یک کلمه شاید میتوانست خلا موجود را پر کند. این اولین گمانش بود. خواندن کتابهای ریز و درشت بیثمر ماند. به نظرش رسید هر کس باید حقیقتی را که مربوط به اوست خود بیابد. حقیقتی که شاید بیش از یک کلمه نباشد. این بود که میدان جستجویش از دنیای درون کتابها به بیرون کشیده شد. او میبایست چیزی را که میشد به او تعلق داشته باشد با شکافتن تار و پود دنیای عینی شکار کند.
از جایش برخاست. باید میخوابید. به اتاق کوچکتر رفت. لباسش را درآورد و آویخت. خنده تلخی نیمه پایین صورتش را پر کرد.
- "هنوز انقد حوصله دارم که پرتشون نکنم یه گوشه."
روی تخت دراز کشید. دستهایش را روی سینهاش به هم رساند و انگشتانش را درهم گره کرد. در سکوت حاکم بر اتاق، بار دیگر صدای تیک تاک ساعت در گوشش پیچیدن گرفت.
- "امشبو کور خوندی! خسته تر از اونم که بیدار نگهم داری."
چشمانش باز بود. نگاهش به سقف خیره مانده بود. در ذهنش چهرهها رژه میرفتند. کم کم پلکهایش سنگین شد و روی هم آمد. خوابش برد. راحت و آسوده.
* * *
صبح روز بعد بود. پاهایش مشغول گام برداشتن در پیاده رو بودند. نگاهش در میان عابران میگشت. روی چهرهای برای چند لحظه مکث میکرد، سپس به سوی چهرهای دیگر میچرخید. در نگاهش حالتی خاص بود. نمیشد گفت هراسان یا اینکه عصبانی است. بیشتر به نگاه کسی میزد که ضمن داشتن هیجان، وجودش مملو از یاس و نا امیدی باشد. همین حالت غریب نگاهش بود که موجب میشد کسانی که متوجهش میشدند واکنش متفاوتی داشته باشند. یکی با ترس خود را کنار میکشید و دور میشد؛ یکی خنده اش میگرفت؛ یکی میایستاد و او را که دور میشد برای لحظاتی با نگاهش بدرقه میکرد. اکثرا متوجه او نبودند. میدیدند و نمیدیدند. نمایشی که هر روز تکرار میشد.
- "هر کدوم دارن جایی میرن؛ تنها منم که مقصدم راهیه که دارم میرم. تفاوت من با اونا چیه؟ چرا مثه اونا نیستم؟ چرا اونا مثه من نیستن؟ یعنی اونا همه چی دارن؟ یا فکر میکنن همه چی دارن؟ دنبال چیزی میگردم که نمیدونم چیه. چقدر دیگه به اون لحظه، به اون آن مونده؟"
مدتها بود که میجست و نمییافت. هیچ، نشان از گم کرده او نداشت؛ ولی او همچنان استوار بود. ایمانش به درستی جستجویش و تلاشش برای یافتن، تنها یقین و باورش بود. ایستاد. نگاهش به جایی در آن دست خیابان ثابت مانده بود. با لحنی نامطمئن گفت:
- "خودشه"
حالت چهرهاش برای لحظهای تغییر کرد. خندهای در نیمه راه کشته شده بود. از روی جوی آب پرید. وارد خیابان شد. قدم دوم را که برداشت صدای بلند ترمزگرفتنی فضا را پر کرد. سرش را چرخاند. پژو 206 طلایی رنگ با سرعت به سمتش میآمد. حرکتی نکرد. نگاهش را به سمت راننده راند. سایه برگهای درختان بر روی شیشه مانع شد که چهره راننده را ببیند.
* * *
روی زمین دراز شده بود. رنگ صورتش با رنگ قرمز کدری که به مرکزیت سرش در حال گسترش بر سطح خیابان بود تضاد شدیدی داشت.
رضا مسیبی گلوجه، زمستان 1385، تهران