.: خانه .:. بايگاني .:. پست الکترونيکی :.

نامه هايی به خودم

 

.: لذت تخيل :.

۱۳۸٦/۳/۱٩

 
 

داره کم كم تحمل اينجا برام سخت ميشه؛ بعد يك ماه و اندي تازه شروع كردم به روزشماري. بدترين قسمتش هم اينه كه تو خدمت اجباري سربازي بازم درس و البته بازم امتحان و متنفرم از اين مسخره بازي ها.

ديشب سر پست نگهباني مجبور بودم كه قدم بزنم. من به اطراف اشراف نداشتم و اگه افسر سر نگهبان ميومد از ۳۰۰ متري مي تونست منو ببينه؛ به ناچار قدم زدم و فكر كردم؛ به داستاني كه ايده ش مدت هاست تو ذهنمه ولي فرصت و آرامش لازم براي نوشتنش رو تا حالا به دست نياوردم. و چه لذت بخش بود قدم زدن در هواي خنك شب و غرق شدن در فضايي كه خود خالق آني. 

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ٦:٤۱ ‎ب.ظ

 

.:   :.

۱۳۸٦/۱/٤

 
 

مرگ یک ستاره

به محل قرار که رسیدم او روی آن نیمکت رنگ و رو رفته نشسته و به نقطه‌ای خیره شده بود. هر دو سه هفته یک‌بار در آن نقطه خلوت و دورافتاده پارک یکدیگر را می دیدیم. کمی رفت و آمد و سکوتی که در اطراف آن مکان جاری بود به ما اجازه می‌داد از یاد ببریم که از ساکنین شهری بزرگ و پرسروصدا هستیم. به نقطه‌ای خیره شده بود. به نزدیکیش که رسیدم و سلام کردم متوجه حضور من شد. با لبخندی متناسب با آرامش چهره‌اش جواب سلامم را داد. روی نیمکت به فاصله کمی از او نشستم و منتظر ماندم تا نفسم جا بیاید؛ قسمت آخر راهم را برای اینکه دیر نرسم دویده بودم. نفس نفس زدنم را تماشا می‌کرد؛ نگاهش که با نگاهم یکی شد خندیدم و حالش را پرسیدم. دوستش داشتم. زمانی که با او بودم احساس می‌کردم که از هر زمان دیگری باهوش‌ترم. او نکته‌هایی را که ذهنش را مشغول می‌کرد می‌گفت و من سرخوشانه زیر نظرش به آنها بال و پر می‌دادم؛ و از نگاه تحسین کننده‌اش احساس دخترکی را پیدا می‌کردم که می‌بالد و بزرگ می‌شود و از لذتی دوچندان مرا دربرمی‌گرفت. برایم حکم کلیدی را داشت که درهای ناگشوده را بازمی‌کرد و مرا به مهمانی ناشناخته‌ها می برد. می‌پرستیدمش. دقیقا به یاد ندارم آن روز چه شد که پس از خوش و بش کردن‌ها و شوخی‌هایمان پای ستاره‌ها به میان آمد؛ تولدشان بودشان و مرگشان. نقطه اوج یک ستاره و گوی سفید و اینکه پیش از خاموشی به هیأت گوی سرخ درمی‌آید؛ و محو‌شدنشان در ظلمات بی‌انتهای  ‌فضا. اینکه بسیاری از ستارگانی که شب‌ها در آسمان می‌درخشند و مهمان رویا‌هایمان می‌شوند مدت‌هاست که راهی دیار نیستی شده‌اند؛ و نوری که سال‌ها پیش از ایشان تابیده شده است ما را از حقیقت نبودنشان تا مدت‌ها غافل نگه‌ می‌دارد. نظاره‌ شان می‌کنیم و از زیباییشان می‌گوییم ولی مدت زمان مدیدیست که دیگر نیستند؛ و ما اکثرا این را به یاد نداریم. اما تمام اینها مقدمه‌ای بیش نبود؛ مقدمه‌ای که به دنبالش با گفتن تنها چند جمله تَرَکی را برای همیشه مهمان شیشه آرامشم کند. اینکه «نکند این اتفاق برای ستاره ب۶۱۲ هم رخ داده باشد؛ و هنگامی که آدمک کوچولو به محل ب۶۱۲ رسیده باشد دیگر اثری از آن و از آتشفشان‌هایش و از گل سرخش بر جای نمانده باشد.» در یک لحظه حسی در تمامی وجودم پخش شد؛ به وحشت آدمی که به فن شنا آگاهی نداشته باشد و در لحظه  ترک خوردن یخ رودخانه روی آن ایستاده باشد بی‌شباهت نبود؛ سرما و برودت با سرعت تمام تا آخرین نقاطی که خون جریان دارد تا نوک مویرگ‌ها نفوذ کرد. هر بار که حرفش در ذهنم می‌پیچد دچار آن حمله وحشت و سرما می‌شوم. کاش آن جمله آخر را نمی‌گفت.

۲۹ اسفند ۸۵

                                                                                                 

زردشت شرمنده‌م که برای هدیه تولد بودن یک مقدار تلخ است.

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ۳:٥٧ ‎ب.ظ

 

.: اين پايان نيست... :.

۱۳۸٥/۱۱/۳٠

 
 

گناه

آن شب هم یکی از آن شب­های سرد زمستانی بود. خلوت و سکوت شبانه بر آن بن­بست نه چندان باریک حاکم بود.  ضربه­های تازیانه سرما بر پوست صورتش او را وا­می­داشت چهره­اش را در­هم بکشد؛ گویی به دیدن یک دشمن دیرین می‌رود. چند قدمی تا در خانه­اش مانده بود. زمین در زیر قدم­هایش می­نالید. به در ساختمان رسید. همزمان هر دو دستش را در جیب­های بغل کتش فرو­ برد. کلید را در جیب سمت راستی یافت. آن را درآورد و در قفل در فرو برد. دستش را چرخاند، اما قفل در برابر چرخش دستش مقاومت کرد.

 

- "لعنتی! بازم گیر کرده."

کلید را جلو عقب کرد، در همان حین امتحان می­کرد ببیند می­چرخد یا نه؛ موفق شد. کلید را چرخاند و در را به داخل هل داد. شبی دیگر در آن زندان آهن و سیمان میهمان بود. وارد شد. بدون اینکه برگردد در حالی­که از در دور می­شد آن را با دستش هل داد و بست. به پای پله­ها که رسید کلید برق را زد. چراغی روشن نشد. چهره­اش با ناخشنودی واضحی در­هم رفت.

- "طبق معمول! چی کار می­کنن با اینا؟ من که دیروز عوضشون کرده بودم!"

دستش روی نرده و یک پایش روی اولین پله بود که نگاهی به بالا انداخت. امتداد پله­ها در تاریکی محو می­شد. منتظر ماند تا چشمانش کمی به تاریکی عادت کنند. نتوانست زیاد صبر کند. شروع کرد به بالا­ رفتن. از روی تصوری که از اندازه هر پله داشت پایش را بلند می­کرد و روی پله بعدی فرود می­آورد. به پاگرد که می­رسید کورمال کورمال با پایش اولین پله ردیف بعد پله­ها را در تاریکی می­یافت. باید چهار طبقه را به همین وضع بالا می­رفت.

- "این همه این پله­ها رو رفتم و اومدم. یه بارم نشمردمشون که چندتان؟"

در یکی از پاگردها کفشی به زیر پایش رفت. نزدیک بود بیفتد. با کمک نرده تعادلش را حفظ کرد.

- "خب بر فرض معلوم باشه چندتان، دردی از کسی دوا می­کنه؟ ولی خیلی چیزا هستن که درموردشون فکر می­شه، بحث می­شه اما دردی از کسی دوا نمی­کنه. فرق این با اونا چیه؟"

به واحدی که در ان زندگی می­کرد رسید.در را باز کرد. داخل شد. برگشت، به آرامی در را بست و قفلش کرد. دسته کلیدش را همان جا روی جاکفشی انداخت. چشمانش به تاریکی عادت کرده بودند. می­دید؛ نمی­خواست چراغی روشن کند. به روشن کردن یک آباژور بسنده کرد. نور را تنها در همین اندازه که شبحی از اشیای داخل خانه داشته باشد می‌خواست. بیش از آن برایش غیر ضروری می­نمود. خسته بود. فکر کرد به جای درآوردن لباس­هایش بهتر است کمی بنشیند و قوایی تازه کند. به سمت یکی از مبل­ها رفت. خودش را روی مبل ول کرد. با نفسی عمیق سینه­اش را از هوا پر کرد و همه را یکباره بیرون داد. به ساعت روی دیوار نگاه کرد.

- "دوازده عدد، سه عقربه. دو تاشون آروم و بی صدا ولی اون ثانیه شمار داره دائم تند تند تکون می­خوره و صدا در میاره. یه صدای تیک یا تاک هم چاشنی هر حرکتشه. در مجموع، هر دو حرکت یه تیک تاک"

سرش را به مبل تکیه داد. چشم­هایش را بست.

- "حداقل اینجا همخونی بیشتری با واقعیت داره؛ البته غیر از این تیک تاک ساعت. تو این نور، اشیا مرزشون واضح نیست، همه هم یه سایه دارن. بر خلاف اون بیرون که هر چیزی یا هر کسی مرزش مشخصه و جدا از بقیه­س. در حالی که این جهان اسیر در هم تنیدگی شدیدیه. هیچ چیزی نمی­تونه از بقیه جدا باشه. حتی آدم که مثلا از خودش اراده و اختیار داره، به طور غیر قابل باوری اسیر اشیا و محیط اطرافشه. اگه یکی رو از یه جا بکنی و بذاریش تو یه محیط دیگه که آرایش اشیائش فرق داره به سرعت عوض می­شه، بدون اینکه خودش بفهمه. همه سعی می­کنن خودشون رو صاف و ساده و صادق و زلال و شفاف نشون بدن در حالی­که درون هر کدومشون دریایی از ناگفته­ها یا حتی نگفتنی­ها وجود داره؛ اما وسایل تو این اتاق با اینکه صاحب حقیقتی نیستن و فاقد خودآگاهی­ن  اینطور اسیر لشکری از سایه­هان. اون بیرون همه دارن می­دوئن. به سکونی که بر اونا حاکمه واقف نیستن، یا اینکه می­دونن ولی نمیخوان بپذیرن؛ از دویدنشون دارن کمک میگیرن برای باور نکردن این سکون. برعکس اونا، اینا آروم و بی صدا اینجا نشستن. می­شه گفت اینا شهامتشون در پذیرش واقعیت بیشتر از اوناس. اما اینا که روح ندارن. اگه داشته باشن چی؟ شاید من بی­خبر باشم. تنها چیز غیر واقعی اینجا، تیک تاک ساعته که داره گذشت زمان رو داد می­زنه. اون بیرون زمان داره عین برق رد می­شه بدون اینکه کسی رو خبردار کنه."

متوجه تلفن شد. کنار دستش روی عسلی کنار مبل بود. چراغ قرمز در حال چشمک زدن بود. خواست دگمه پیغام گیر را بزند. دستش در میانه راه ایستاد. باز به حرکت درآمد. دگمه حذف را فشرد. خیلی وقت بود به همه گفته بود می­رود. از همه خداحافظی کرده بود. تلفن در حالت پیغام­گیر بود، حتی زمانی که در خانه حضور داشت. مدت­ها بود با آشنایی صحبت نکرده بود. نمیخواست حتی اندکی از زمانی را که داشت از دست بدهد. زمانی را که می­شد صرف جستجو کرد. کمکی از دست دیگران برنمی­آمد. آنها حتی درک درستی از مساله او نداشتند. تنها آشنایی که با او حرف می­زد خودش بود؛ هر از چند گاهی به این آشنا بودن هم شک می­کرد. ابتدا در میان کتاب­ها می­چرخید. جستجویش را از آنها آغاز کرده بود. ساعت­های متوالی تنها می­خواند و می­خواند. بی­فایده بود. تصمیم گرفت میدان جستجویش را عوض کند. برود بیرون و آنجا دنبالش بگردد. اینکه از کی، کجا و چگونه فهمیده بود باید بگردد برایش مبهم بود. تنها به گواهی ناآرامی غریبی که ذهنش را تسخیر کرده بود میدانست چیزی در جایی که باید باشد قرار ندارد. یک باور، یک جمله و یا حتی یک کلمه شاید میتوانست خلا موجود را پر کند. این اولین گمانش بود. خواندن کتاب­های ریز و درشت بی­ثمر ماند. به نظرش رسید هر کس باید حقیقتی را که مربوط به اوست خود بیابد. حقیقتی که شاید بیش از یک کلمه نباشد. این بود که میدان جستجویش از دنیای درون کتاب­ها به بیرون کشیده شد. او می­بایست چیزی را که میشد به او تعلق داشته باشد با شکافتن تار و پود دنیای عینی شکار کند.

از جایش برخاست. باید می­خوابید. به اتاق کوچک­تر رفت. لباسش را درآورد و آویخت. خنده تلخی نیمه پایین صورتش را پر کرد.

- "هنوز انقد حوصله دارم که پرتشون نکنم یه گوشه."

روی تخت دراز کشید. دست­هایش را روی سینه­اش به هم رساند و انگشتانش را در­هم گره کرد. در سکوت حاکم بر اتاق، بار دیگر صدای تیک تاک ساعت در گوشش پیچیدن گرفت.

- "امشبو کور خوندی! خسته تر از اونم که بیدار نگهم داری."

چشمانش باز بود. نگاهش به سقف خیره مانده بود. در ذهنش چهره­ها رژه می­رفتند. کم کم پلک­هایش سنگین شد و روی هم آمد. خوابش برد. راحت و آسوده.

* * *

صبح روز بعد بود. پاهایش مشغول گام برداشتن در پیاده رو بودند. نگاهش در میان عابران می­گشت. روی چهره­ای برای چند لحظه مکث می­کرد، سپس به سوی چهره­ای دیگر می­چرخید. در نگاهش حالتی خاص بود. نمی­شد گفت هراسان یا اینکه عصبانی است. بیشتر به نگاه کسی می­زد که ضمن داشتن هیجان، وجودش مملو از یاس و نا امیدی باشد. همین حالت غریب نگاهش بود که موجب می­شد کسانی که متوجهش می­شدند واکنش متفاوتی داشته باشند. یکی با ترس خود را کنار می­کشید و دور می­شد؛ یکی خنده اش می‌گرفت؛ یکی می­ایستاد و او را که دور می­شد برای لحظاتی با نگاهش بدرقه میکرد. اکثرا متوجه او نبودند. می­دیدند و نمی­دیدند. نمایشی که هر روز تکرار می­شد.

- "هر کدوم دارن جایی میرن؛ تنها منم که مقصدم راهیه که دارم میرم. تفاوت من با اونا چیه؟ چرا مثه اونا نیستم؟ چرا اونا مثه من نیستن؟ یعنی اونا همه چی دارن؟ یا فکر میکنن همه چی دارن؟ دنبال چیزی می­گردم که نمی­دونم چیه. چقدر دیگه به اون لحظه، به اون آن مونده؟"

مدت­ها بود که می­جست و نمی­یافت. هیچ، نشان از گم کرده او نداشت؛ ولی او همچنان استوار بود. ایمانش به درستی جستجویش و تلاشش برای یافتن، تنها یقین و باورش بود. ایستاد. نگاهش به جایی در آن دست خیابان ثابت مانده بود. با لحنی نامطمئن گفت:

- "خودشه"

حالت چهره­اش برای لحظه­ای تغییر کرد. خنده­ای در نیمه راه کشته شده بود. از روی جوی آب پرید. وارد خیابان شد. قدم دوم را که برداشت صدای بلند ترمزگرفتنی فضا را پر کرد. سرش را چرخاند. پژو 206 طلایی رنگ با سرعت به سمتش می­آمد. حرکتی نکرد. نگاهش را به سمت راننده راند. سایه برگ­های درختان بر روی شیشه مانع شد که چهره راننده را ببیند.

* * *

روی زمین دراز شده بود. رنگ صورتش با رنگ قرمز کدری که به مرکزیت سرش در حال گسترش بر سطح خیابان بود تضاد شدیدی داشت.

                                               رضا مسیبی گلوجه، زمستان 1385، تهران 

 

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ

 

.: زيباست؛ همين. :.

۱۳۸٥/۱۱/٢۸

 
 

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ

 

.: گرگ! تو کجايی؟ :.

۱۳۸٥/۱۱/٢٦

 
 

نمی‌دانم جریان از چه قرار است. هوس کرده‌ام داستان گرگ هوشنگ گلشیری را بخوانم اما به هر کجا سرک می‌کشم مرا از آن نسیبی نیست. تمام لینک‌هایی که می‌یابم به یک آدرس ختم می‌شود که آن‌هم نمی‌دانم چه بر سرش آمده. سروقت  pdf هایی که داشتم هم رفتم. همه نوشته‌های گلشیری باز می‌شوند غیر از داستان گرگ. فکرش را که می‌کنم می‌بینم اگر نخواهم از این دست‌و‌پا زدن دست بردارم احتمالا تا سال‌های سال مشغولم.

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ

 

.: مقابله کتابلاگ و خوابگرد :.

۱۳۸٥/۱۱/۱٩

 
 

به سیاهی‌های جامعه روشنفکری ایران اندکی دیگر بیفزایید؛ من چیزی نمی‌گویم شما خود بخوانید.

شیادی‌های ادبی و چند توضیح لازم درباره‌ی سایت هفتان

 در رابطه با آمار بازدید از سایت خوابگرد

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ٧:۳۱ ‎ب.ظ

 

.: خواهم نوشت :.

۱۳۸٥/۱۱/۱۸

 
 

نتایج مسابقه داستان کوتاه شهرکتاب در مرحله اول مشخص شد و همانطور که حدس می‌زدم داستانی که فرستاده بودم توانایی نداشت به مراحل بالاتر برسد. اولین مشکلش هم این بود که داستانی نداشت؛ بیشتر یک گزارش بود. گزارشی از حال و هوای روزهای تلخی که ۲۳ خرداد ۸۵ اوجش بود. این داستان‌-گزارش اولین تلاشم برای نوشتن به صورت جدی بود که منجر به روشن شدن خیلی از ضعف‌هایم شد. در کل به این نتیجه رسیدم که باید بیشتر بخوانم و همچنین دل از دنیای کلاسیک و توصیف صحنه‌ها ببرم. تکنیک نوشتن واینکه چگونه بتوان خواننده را با خود تا به انتهای داستان کشید را باید بیاموزم . تنها یک مشکل دارم و آن نداشتن کسی است که نوشته‌هایم را بخواند و زوائد کار را به‌درستی به من نشان دهد.

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ

 

.: سرد و طولانی :.

۱۳۸٥/۱۱/٥

 
 

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ٧:٤٠ ‎ب.ظ

 

.: دنيای بی نقص بی نقص بی نقص بی نقص :.

۱۳۸٥/۱٠/۳٠

 
 

این جریان پخش تکراری در صداو‌سیما هم همیشه آزاردهنده نیست؛ گاهی عدو هم می‌تواند سبب خیر شود. دیشب دنیای بی‌نقص فیلمی از کلینت ایستوود پخش شد. فیلمی به‌غایت زیبا و دیدنی؛ به خصوص بخش پایانی فیلم که به شدت تلخ و تاثیر گذار است. ایستوود وسترن‌های اسپاگتی را به‌شدت دوست داشتم. قهرمان تنها و به‌خود متکی با چهره‌ای سرد و بی‌احساس و چشمانی نافذ. خوشحالم که او کارگردان خوبی هم شده است. این فیلم را ببینید به‌ویژه اگر کودکان را دوست دارید و ببینید که در چه دنیای بی‌نقصی اسیریم.

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ

 

.: حقيقت کدامست؟ :.

۱۳۸٥/۱٠/۱٦

 
 

"مردها پسر کوچولوهایی هستند که ظاهر بزرگ دارند؛ همیشه محتاج مادری هستند که از آنها نگهداری کند."

وقتی این را در یک فیلم شنیدم ناخودآگاه به ذهنم رسید که مگر غیر این است که زن‌ها هم دختر کوچولوهایی هستند که ظاهر بزرگ دارند؛ آنها هم همیشه نیاز دارند یک عروسک داشته باشند تا نقش مادر را برایش بازی کنند.

شما قضاوت کنید؛ کدام یک نابالغانه‌تر رفتار می‌کند؟

 
 

رضا مسيبی گلوجه - ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ

.: خانه .:. بايگاني .:. پست الکترونيکی :.

Desigen by Pedram